دو خاطره بد! ممنون از آرش ( پرسی ) عزیز!
1. حدوداً کلاس سوم دبستان بودن که با خانواده رفتیم بیرون شهر ، بابام به
همراه چند تا از دوستاش ، رفتن کوهی که در نزدیکی بود و من هم اصرار کردم
که باهاشون بیام ، خوب بالاخره باهاشون رفتم و تا اواسط کوه رفتیم ولی من
تعادلمو از دست دادم ولی به جای اینکه قل قل بیفتم روی زمین (

) به صورت عمودی شروع به دویدن کردم! اصلاً نمیدونم چرا اینجوری شدش ولی
نه میتونستم خودمو کنترل کنم و نه هیچ چیز دیگه ... خب آخر کوه تا ارتفاع
5 متری بود و بعدش یک رودخونه خشک بود و من همینجوری یک گاو رم کرده بدون
اینکه بتونم خودمو نگه دارم به طرف دره می دویدم ، به آخر کوه رسیدم و
اینجا یک حسی به م گفت بپر!
خیلی جالب بود ، حدوداً هفت متری روی هوا بودم ... ( توصیه میکنم شما هم تجربه کنین

) و از رودخونه هم رد شدم ، و درست موقعی که خودمو برای مرگ آماده کردم افتادم تو بغل پسر خاله ی مامانم

خیلی کیف داشت هرچند بعدش چند تایی اردنگی خوردم!
2. باز هم کلاس سوم دبستان بود

توی حیاط مدرسه ، روی اون سطل آشغال هایی هستش که یک در منحنی روشون هست ،
روی همونا نشسته بودم که دوستم اومد و به من گفت که پاشم تا اون بشینه ،
خوب من بلند نشدم ، اون هم منو انداخت پایین ، من روی جایین افتادم که بتن
هاش تیکه تیکه شده بود و تیز بودن ، یعنی دست راستم بین خودم و بتن موند!

شکست و استخونش هم در اومد! خیلی وحشتناک بود ... هیچ وقت همچین دردی رو
احساس نکرده بودم ... چون اون موقع ما شهرستان بودیم و امکان اینچنین عمل
سنگینی نبود و خلاصه من تا مشهد ، با آمبولانس رفتم و اونجا دستم طی چهار
عمل خوب شد! .ولی اینو بگم که کسی که دست منو شکوند ، پسر معلممون بود و
...

خب من ... اواسط سال دیگه کتابو بوسیدم گذاشتم کنار آخرشم معدلم شد بیست!
من فرد خاص آشنای دیگه ای رو نمیشناسم ... بنابراین سمانه و آلفرد بلک رو دعوت میکنم!
مرسی
+
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 19:14 توسط گراوپ
|